نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

پروژه مهم از جیش گرفتن عشقم

سلام عزیز دل مامان؛ یکی از بزرگ ترین دغدقه ی اکثر مامانا دوره از جیش گرفتن نینیاشونه،من هم برای از جیش گرفتنت خیلی استرس داشتم و چیش خودم می گفتم حتما خیلی سخته اصلا از کجا و چه جوری شروع کنم.با یزره مطالعه کردم و با صحبت و پرس و جو از مامانای دیگه و عمه جونی از تجربیاتشون استفاده کردم و متوجه شدم که بچه ها با هم دیگه فرق دارن. یک روز بعد از سیزده بدر یعنی 1395/1/14با توکل به خدا این پروژه مهم شروع کردم.و از اونجا تازه همه خونه تکونی کرده بودن و ما هم چون رفت و آمد داشتیم به حرف بابایی گوش کردم.بابایی گفت فعلا تا نیکا یاد نگرفته جیشش بگه پوشکش کن اما من از اونجایی که هم خونده بودم و هم پرسیده بودم اگه این کار کنیم بچه دچار دو...
18 ارديبهشت 1395

خیلی قشنگ نماز می خونی

نیکا جونی مامان؛دوباره اومدم با یه مطلب خیلی زیبا...البته مطلب من همین کارهای خوب توئه که زیباش کرده. خداروشکر تو از زمانی که خیلی کوچولو بودی اول از مهر برداشتن جانمازون که من و بابایی عاشق اون لحظه ها بودیم و اونم یکی از بزرگ ترین و زیباترین لحظه های زندگیمون بود شروع شد.اول مهر برمی داشتی بعدش هر چیزی به عنوان چادر سر میکردی و سرت روی مهر میزاشتی،بعدش که کم کم عقلت رسید چادر کوچولوت سرت می کردی و گاهی اوقات به هر طرف وای میسادی و نماز میخوندی تا به امروزکه خدارو هزار مرتبه شکر قشنگ عقلت میرسه،بیشتر اوقات تا صدای اذان میشنوی سریع به من میگی:مامان،چادر بزرگم میاری با هم نماز بخونیم؟دیگه به چادر کوچولوی خودتم قانع نیستی،دلت می خواد ...
18 ارديبهشت 1395

آزمایش خون

سلام مامانی؛ چند روز پیش بامامان جون رفتیم آزمایش کلی که دکتر برای مطمئن بودن از سلامتیت نوشته بود بدیم.از خونه بهت نگفتیم که یوقت نترسی،رسیدیم آزمایشگاه من که نتونستم بیام تو اتاق،از استرس اینکه یوقت تو دستت تکون بدی،یا خدایی نکرده رگت پیدا نکنه و هزار تا فکر دیگه تو سالن راه میرفتم و ذکر می گفتم،دست مامان جون درد نکنه،تو تو بغلش بودی و بدون اینکه از اتاق شما صدایی بیاد یدفعه دیدم مامان جون صدام میزنه بیا تو تموم شد.مامان دورت بگرده انقدر صبوری که صدات در نیومد، صبوری و مظلومیتت اشک من و مامان جون در آورد.بعد تو راه خونه مامان جون کلی برات خوراکی خرید و همین که رسیدیم خونه برات آب قند درست کردم.قربونت برم آب قند خیلی دوست داری. ...
18 ارديبهشت 1395

اوین بارکه به آرایشگاه رفتی و لباس عروس پوشیدی

سلام عشقم؛ خیلی خوشحالم،آره خوشحال،دوست دارم جیغ بزنم،حتما با خودت میگی مامانم دیوونه شده.نه مامان جون،دیوونه نشدم،البته دیوونه که هستم،اونم دیوونه ی تو... بحث عوض نکن عشقم،داشتم می گفتم خیلی خوشحالم به خاطر اینکه تو من به یکی از بزرگ ترین آرزوهایی که همیشه تو ذهنم داشتم یا تو رویا میدیدم رسوندی، آره خود تو رسوندی،ومن خدارو خیلی خیلی شاکرم به خاطر وجود فرشته ای مثل تو ... دخترکم بزار از اولش برات تعریف کنم.عروسی داداش عمو وحید دوست بابایی بود.من و بابایی این لباس خوشگلی که شمارو یه پارچه عروس کرده خریدیم.من و بابایی اون شب وقتی تورو تو این لباس دیدیم که کلی ذوق میکردی و میرقصیدی خیلی خوشحال شدیم چون آرزوی مشترک هر دو...
18 ارديبهشت 1395

اولین بار که به تئاتر رفتی

نیکا جون؛ از اونجا که بابایی مهربونت تو خیلی از کارها غافلگیرمون میکنه.غافلگیری این دفعه گرفتن بلیط برای تماشای تئاتربود.سه تاییمون اولین بارمون بود که می خواستیم به تماشای تئاتر بریم.من از قبل خیلی دوست داشتم برم.خیلی خوشحال شدم و تو فسقلی هم خیلی خوشحال تر شدی و ذوق میکردی می گفتی می خوام برم آتنا .خخخخخخخخخخه آره واقعا می گفتی آتنا ما هم کلی می خندیدیم.ما با عمو وحید و خاله میترا و کیان جون رفتیم.چون شما خیلی کیان دوست داری وجود کیان تورو خوشحال تر کرد. اونجا خیلی دختر خوبی بودی و قشنگ نشستی و با دست زدن ما دست میزدی و با خندیدن ما می خندیدی.محوطه کلا تاریک بود،اولش یه جوری شدی ولی یزره که گذشت عادت کردی. تئاترش...
18 ارديبهشت 1395

34ماهگیت مبارک عشقم

عشقم؛ از اونجا که هنوز عاشق درست کردن کیک هستی و تازه روز به روز شدید تر هم میشه.امروز کلی ماچ مالیت کردم و همین که گفتم عشقم ماهگردت مبارک،گفتی مامانی با هم کیک درست کنیم؟منم که هلاکتم گفتم:چشم عشقم.بقیشم که دیگه با دیدن عکسهای خوشملت متوجه میشی. بعدشم کیکمون آوردیم خونه مامان جون و کنار این گلهای خوشگل شما دخمل خوشگل عکس گرفتی عزیزدلم دوست دارم... ...
16 ارديبهشت 1395

مامانی صبحونه نون سالم می خوام

با مزه ی مامان؛ مامانی باز اومده با یه مطلب بامزه ی دیگه از شیرین کاریهای تو؛ تو خبلی نون خالی دوست داری،بعضی وقت ها ما داریم غذا می خوریم ولی شما نون خالی بهت مزه میده و به جای غذا می خوری،منم حرص می خورم بچم داره نون خالی می خوره،بابایی میگه بزار بخوره کاری باهاش نداشته باش. این قضیه ی دوست داشتنت چندروزه شدید تر شده یعنی آخر شبها هم میگی مامان گشنمه برام نون بیار. امروز صبح از خواب بیدار شدی و می گفتی نون سالم می خوام(منظورت همون نون خالیه خودمون بود) نوشیجونت عزیز دلم ایشالا گوشت بشه بچسبه به بدن خوشملت  مامان جون میگه همه ی این کارهای جدیدی که انجام میدی دوره داره،حرص نخور ...
5 ارديبهشت 1395

سوغاتی محدثه جون از اصفهان

عشق مامان؛ این کیف محدثه جون زحمت کشیده سوغاتی از اصفهان برات اورده.تو هم با دیدن این کیف کلی ذوق کردی و همش دنبال یه چیزی می گشتی که بندازی داخلش.عمه به شما گفت خوب عمه جون گز بنداز داخل کیفت،تو هم با باشه های قشنگی که میگی،گفتی باشه(دقیقا بین شه و سه)وخیلی بامزه با دستای کوچولوت چند تا گز انداختی داخلش. محدثه جون دست درد نکنه خیلی قشنگه دوسش دالم محدثه جون دوست دالم... ...
5 ارديبهشت 1395

بابا جونم روزت مبارک

نیکا جونیه مهربون ما؛ امسال روز پدر همزمان با تولد مامان جون شد و ما در اصل 2تا مراسم داشتیم یکی روز پدر و دیگری تولد مامان جون عزیز.آقا جونم امسال خونه مامان جون بود.شب خیلی خوبی بود و به همگیمون خوش گذشت. بابا جونیه عزیزم روزت مبالک قابلت نداره خیلی دوست دالم عزیز دلم برای دیدن بقیه عکسای مراسم لطف کن برو ادامه مطلب... باباحاجی عزیزم روزت مبالک قابل شمارو نداره خیلی دوست دالم آقا جون عزیزم روزت مبالک قابل شمار و نداره خیلی دوست دالم مامان جون عزیزم تولدت مبالک خیلی دوست دالم محدثه بدو با مامان جون شمعار فوت کنیم همت...
2 ارديبهشت 1395
1